نقاشی ها والپیپر ها و انیمیشن های فانتزی من
ـ الو؟ چی کااااااااااااااااار کردیییییییی؟ به جان خودم من کاری نکردم ـ کنکورو میگم خره هان؟رتبمو که گفتم بهت ـ میگم کجا قبول شدی بابا گفتم که جوابا که اومد بهت خبر میدم کچل کردی منوووووووو ـ عه عه ادمم انقد پرت؟جوابا رو زدن تو سایت دیوانه هنوز نرفتی ببینی؟ چیییییییی؟جدیییییییی؟کی؟مادر جااااااااااااااااااان ـ برووووووو ببییییییییییییییین......(حرفای رکیک) بوق بوق بوق(دوستمان قطع میکنه) کانکت میشویم.به سایت سازمان سنجش کشور خوش امدید!!!ورود کد رهگیری....شماره داوطلبی را اشتباه وارد کرده اید دست چپمو از تو حلقم درمیارم چشمامو میمالم دوباره نگاه میکنم"مهندسی..."یکم مکث...ععععععرررررررررررررررررررر قبول شددددددددددددددددددددددددددددددددددددم مامانم در حالی که رنگش پریده شیرجه میزنه تو اتاق:کی کجا کی مرده؟ـمن با یک حرکت اکروباتیک قصد میکنم که بپرم تو بقل مامانم ۱.۲.۳...بوووووف با مخ میام رو زمین چون میز کامپیوترو جلوم ندیدمو پام گیر کرد به اون.مامان:صد بار بت گفتم اینجا جنگل نیست توام کانگورو نیستی بچه این داستان روزیه که جوابا اومد مروری بر انچه گذشت(پرویوسلی ان لاست) ........................................................................................................................................ پارسال اینوقتا تازه داشتم واسه کنکور شروع میکردم به خوندن خیلی جوگیر شده بودم و با چیزایی که تو سه سال دبیرستان نخونده بودم داشتم حال میکردم...صبح تا شب هی خرای بیچاره رو میزدم روزها و شبها گذشتو گذشت خرها چاقو گنده میشدن و من ضعیفتر و ناتوان تر...کم کم به جای اینکه من خرا رو بزنم خرا شروع کردن به من فشار اوردن...اتاقم بیشتر شبیه میدون جنگ شده بود منم شبیه سربازای جنگ جهانی دوم...گویی در اتاقم بمب اتم منفجر شده بود و این هر بیننده ای رو متحیر میکرد... خلااااااااااصه بلاخره روزایی رسید که کتابا بود ولی خواننده ای نبود تست بود ولی تست زنی نبود...خر بود ولی زننده ای نبود...خرزن قصه ما کم اورد و زد به کویو برزن...حس میکرد توسط همه کتابا و تستا و معلماو....احاطه شده و جایی برای فرار نیست... تا اینکه روز موعود فرارسید...روز کنکور انقدر من تستای نامردو زدم و انقدر تستای نامرد منو زدند که هردو از نفس افتادیم و نقش زمین شدیم هیچ کدوممون نمیدونستیم کدومامون برنده شدیم من یا تستا؟خلاصه بعد از سه ماه سماق مکیدن داور مسابقه برنده مسابقه رو اعلام کرد پس شد انچه شد(فوقع ما وقع) بای بایییییی کنکووووووووووووووووووووووووووووووووور شاخت کو غول غولک چند روز پیش تسلیحات مورد استفاده واسه به خاک مالیدن پوزه کونکورو بایگانی کردم *پاورقی:کتاب "لذت نقاشی" این وسط بی تقصیره و فقط نقشش این وسط نگهبانی از بقیه کتاباس .......................................................................................................................................... تازه اول راهه وارد یه عرصه جدید میشم این اراجیفی که گفتم فقط محض خالی نبودن عریضه بود خودمم میدونم کنکور قبول شدن کار شاقی نیست(واسه من بود البته)خواستیم دوره همی یکم بخندیم ........................................................................................................................................... و حالااااااااااااااا سلااااااااااااااااااااااااااااااام دانشگاااااااااااااااااااااااااااااااااااه فحش دادی؟گفتی ترم اولیه جوگیر؟خودتی *پاورقی:freshman:ترم اولی ....................................................................................................................................... یه چیزایی رو اینجا مینویسم که بعدها یادم نره. ۱.هیچ وقت مغرور نشو همیشه بدون بالاتر از تو زیاده ۲.هیچوقت وقتی ترم بالایی شدی به کنکوریا نگو "کنکور قبول شدن اسونه اگه بیای درسای مارو بخونی دیگه به درسای دبیرستان نمیگی سخت"هر دوره ای سختیای خاص خودشو داره ۳.هیچوقت به کسی زخم زبون نزن ۴.وقتی ترم بالایی شدی ترم اولیارو اذیت و مسخره نکن ۵.وقتی ترم بالایی شدی اگه یه ترم اولی ازت کمک خواست خودتو نگیر و با اکراه جوابشو نده و کمکش کن ۶.یادت باشه الان دیگه هر سفوری مهندسه هدف تو به گرفتن مدرک کارشناسی محدود نمیشه ۷.باسواد شدن ارزشمندتر از شاگرداول شدنه ۸.هرچی بشه خواست خداست و خواست خدا مصلحت بندست ..............................................یاحق....................................................................................
<<<<دعوتنامه>>>> دوستای عزیزم از اونجایی که ماه رمضون شروع شده و همه دارن سعی میکنن بهتر از قبل بشن ما نیز به خودمان اجازه دادیم بعده عمری تحولی در زندگیمون ایجاد کنیم و اندکی ادم شیم واسه همین ابتکار به خرج دادم و خواستم یک قدم بر سر وجود بنهم و شروع کنم به قران خوندن تا اگه خدا بخواد تا اخر ماه رمضون قرانو ختم کنم البته این اولین باریه دارم یه همچین کاری میکنم و امیدوارم خدا همتشو بهم بده خواستم دوستامم تو این کار شریک کنم اگه شما هم تا حالا از این کارا نکردین بسم الله واگه کردین بازم بکنین تا ما اماتورا هم از تجربیاتتون مستفیذ شیم خلاااااااااصه اینکه هرکی الان این پستو داره میخونه و دوست داره توی این کار سهیم بشه من با اغوش باز ازش استقبال میکنم نحوه کارمون به این صورته که هر کس که میخواد شرکت کنه یه جزئه قرانو انتخاب میکنه و توی قسمت نظرات اعلام میکنه که کدوم جزئو میخواد بخونه میتونین بیش از یه جزئم انتخاب کنین ولی حداقل یه جز باشه بعد این یه جز یا بیشترو تو ایام ماه مبارک میخونینش هیچ محدودیتی وجود نداره اگه مثله من اماتورید و روخونیه قرانتون ضعیفه میتونید معنیشو بخونید فقط مهم اینه که بخونینش و همینطور توجه کنین جزئی که انتخاب میکنین کس دیگه ای قبلا انتخاب نکرده باشه من خودم اسامیه کسایی که میخوان هر جزئو بخونن توی پستم مشخص میکنم . کسایی که خودشون بلاگرن اگه این موضوعو تو بلاگشون مطرح کنن و دوستاشونو دعوت کنن خییییییلی خوشحالم میکنن این کار فقط واسه خودتونه تا با هم یه کار خوب انجام داده باشیم. بازم از همتون تشکر میکنم و امیدوارم منو تنها نذارین
<<<اسامیه دوستای گلی که اعلام امادگی کردن>>> جز اول:خودم جز دوم:مهشید جونم جز سوم:دریای عزیزم جز چهارم:ابجی بزرگه جز پنجم:انیس عزیزم جز ششم: سحر گلم جز هفتم:دوست جون جون جونیه عزیزم جز هشتم:خودم جز نهم:اقا پویا جز دهم:خودم جز یازدهم:خودم جز دوازدهم:خودم جز سیزدهم:خودم جز چهاردهم:خودم جز پانزدهم:اقا مصطفی جز شانزدهم:خودم جز هفدهم:خودم جز هجدهم:خودم جز نوزدهم:خودم جز بیستم:خودم جز بیست و یکم:خودم جز بیست و دوم:خودم جز بیست و سوم:خودم جز بیست و چهارم:خودم جز بیست و پنجم:خودم جز بیست و ششم:خودم جز بیست و هفتم:ساقی عزیزم جز بیست و هشتم:خودم جز بیست و نهم:فاطمه جون جز سیهم:مامان ساقی جون جدید رنگی!!!دوستای خوبم منتظرم بمونین... و انگاه که نیشخندها لبخندها قهقهه ها در هم میامیزد و انسوی حقیقت غول سیاه شکست رخ مینماید هنگامی که ارزوهایت چیزهایی که هزاران بار در شب از جلوی چشمانت میگذرند یکی یکی تباه شود و هنگامی که بار غم سنگینی که بر دوشت سنگینی میکند در میان لبخندهای مردمان دون محو شود شاید معنی حقیقت را بفهمی ایا حقیقت تباه شدن تلاش های ادمی برای رسیدن به هدفی ست که شاید چندین سال بعد به ان بخندی؟ایا حقیقت لبخندهای کنایه امیز دختر خاله خاله پسر عمه و دختر عمه... است که گویی شکستت موجب شادیه انهاست ایا حقیقت دعاهای هر روز مادریست که هر روز برایت میخواند و پس از شکستت زاری میکند؟ سخت است تاب اوردن زیر حجم عظیم سختی ها و یا چسباندن خنده های تصنعی بر روی لبهایی که چیزی برای گفتن ندارند....!!!... خداوندا گاه در کارهایت در شگفتم که چگونه...نمیدانم ... من بنده ی پست فرومایه ات از مصلحت چیزی نمیدانم...در این میان شاید توکل می باید...هیچگاه نخواستم کسی را ازرده کنم اگر چه همه در جهت ازرده شدنم پیاپی سوزن در جگرم فرو میبرند.... .....چه قدر سخت است محصور شدن زندگی ات در میان حصار سرسخت چهار گزینه.......
این نقاشی مال تابستونه کامل نیست دختره مثلا کنار دریا بیده
اینم به مناسبت ولنتاین
من عاشق این نقاشیم کم ایراد ترین نقاشیمه
اینا نقاشیاین که من توی کتابای مدرسه یا روی ورق باطله های حساب کتابام کشیدم میبینین درس خوندنه منو؟ شاید این جمعه بیایم شاید!!!............تخته از وبلاگ گشایم شاید!!
این نقاشیو یه روز هویطوری کشیدم
یک مارمولک کوچول موچول روی دسته من ...Nothing to say ...Nothing to write ...Nothing to live for صحرگاهان هنگامی که باد صبا صورت صبور صنوبر را نوازش میکرد(واج آرایی حرف ص ) صدای گریه کودکی به گوش رسید که از دیدن دنیای عظیم ترسان گشته بود و اولین چهره ای که در دنیای خاکی دید چهره ی خانم کوچکیان بود پزشک بخش زایمان!!!و سپس این فکر در ذهن کودک نقش بست که این موجود مهیب چیست که مرا اینگونه در دست گرفته.پس آنگاه بود که چهره مقدس مادر به او آرامشی وصف ناشدنی داد.سارق بی رحم زمان دقیقه ها و ثانیه ها را به یغما برد و کودک پا به عرصه ی دنیای پهناور گذاشت از همان عنفوان کودکی قلم به دست گرفت و خطوط مبهمی بر صفحه حک کرد هر چند نمیدانست شی درازی که در دست گرفته روزی هم دم لحظات تنهایی او میشود اما حس غریبی نسبت به قلم داشت و شاید همین سبب شد که اولین بار آن را با قاقا لی لی اشتباه گرفته و نیمی از آن را ببلعد .کودک فارق از سختی های راه بازی های مزخرف گرگم به هوا و دزدو پلیس و گاهی خاله بازی را پیشه میکرد ملخ میگرفت و به پایش نخ میبست و در تصور خود اسب سواری میکرد و چه بسیار جانورانی که زیر دست این موجود کوچک زجر کش شد.]نگاه چشم باز کردو دید اسباب بازی های نازنینش را گرفتندو گفتند:خجالت بکش دیگه خرس گنده شدی آنگاه معنای بزرگ شدن را فهمید و حس بچه خرسی که پا به عرصه بزرگسالی گذاشته است را به خوبی درک کرد اینجا بود که به او انگ نوجوانی زدند و هیچ گاه نفهمید برنامه های نوجوان ابلهانه ی تلوزیون را کدام نوجوان شیرین عقلی دوست دارد زمان گذشتو گذشت و نوجوان در آرزوی بزرگ شدن بود تا بلکه او را جز ادمیزاد بشمارند.و امروز پس از ۱۷ سال نشیبو فراز پشت پی سی تلپ گشته و در بلاگش پست میگذارد........این بود و جز این نیست..... هنوز نفهمیدین چه خبره؟ ممنون از همتون و بای.
خیلی دوستت دارم جات خالیه بازم میگم توللللللللللدت مبارک هدیه ناقابل منو از راهه دور بپذیر درساتا بخون پسر خوبی باش قربونت بای دیم دیریریریم دیم دیریدیریدیری دیریریریم(آهنگ وقت تحویل سال حالا از اول بخون عید خوبی داشته باشید و بای
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه بار دیگه وارد میکنم>>>پیج کن نات بی دیسپلی
حس میکنم تو قطب جنوبم از نوک بینی تا شست پام منجمد شده دستام داره میلرزه برای کاهش استرس دست چپمو تا مچ میکنم تو حلقم و گاز میگیرم...یه بار دیگه کانکت میشم ورود شماره داوطلبی...اینتر...سایت در حال لود شدن
صفحه باز میشه>>>مهندسی صنایع دانشگاه فنی مهندسی"...."
حالا زنده ای مامان جون؟
من:
قبول شدمممممممممممممممممم....سراسری....روزانههههههه![]()
بلاخره ماهم دانشجو شدیم
امیرکبیر قبول نشدم ولی جایی که قبول شدم حمایت علمیش از دانشگاه شریفه
یعنی استادامون استادای شریفن
بلاخره کنکور تموم شد
بلاخره از دبیرستان زدیم بیرون
بلاخره ۱۸ سالم شد
بلاخره سلام زندگی![]()
دانشگاااااااااااااااااااه![]()
![]()




منو زدی بچه پرروووووو جرات داری بیا جلوووووووووو
دسسسسسسسسس دسس![]()

![]()
خداوند به کنکوریای امسال صبر عاجل عنایت فرماید
راستی دوست گرامی مرضیه خانم گفتش که اونم قبول شده بابلسر(صفاسیتی)از دوستای قدیمی نتی هستند ایشون. قبولیت مبارک مرضیه جان خوش بگذره کنار دریا![]()
![]()
![]()
من کجا جوگیر شدم من بچه به این خونسردی
ترم بالایی ها به خودتون بخندید دهه![]()

خیلی دوران سختی بود بره دیگه برنگرده
دچار دپرشن حاد شده بودم....به این کنکور عه
زندگیمو تباه کرد!!! بیخیال درموردش حرف نزنم بهترتره.راستییییییییییییی قلم نوریییی خریدددددددددددددددم بلاخره خریدممم بزن به افتخارررررررررررررم
.اقا کنکور قریحه ادبیمو خشکوند بر پدرش
الان نمیدونم چی بنویسم قبلنا خود به خود مینوشتم ولی الان...هییی روزگااااااااااااااار
...رتبم در بازه ۵ تا ۶هزار شد به درک سیاه دیگه شد دیگه چی کارش کنم؟خودمو بکشم؟حیف زندگیم نیست بخوام تباهش کنم به خاطر یه رتبه؟!هووم یادش بخیر دوران خرزدن من که واقعا نمیدونم زیاد خوندم یا کم...وقتی خودمو با بقیه مقایسه میکنم که هر شب فیلممو میدیدم هر روزم ۲ ساعتی میومدم نت مهمونیارو هم میرفتم نسبت به دوستاییم که خودشونو حبس کرده بودن تو خونه میبینم همچین زیادم نخوندم که الان افسوس بخورم ولی وقتی خودمو با خودم مقایسه میکنم یعنی با سالای قبلم که در واقع هیچی نمیخوندم میبینم چرا خداییش خوندم امسال خوب من عمومیا رو گند زدم اختصاصیام خوب بود
حداقلش ریاضیم قوی بود...لا الله الا الله هی میخوام حرف نزنما مگه میشه
...بذارین یه موضوع پیدا کنم...هوم...searching>>>>>warning searching is failed...اخ یادم نبود همین صبح بود مغزمو ریفرش کردم ولی چون سرعتا خراب بود وست اونجا دی سی شد همه اطلاعات مغزم پرید بنابراین فعلا موضوعی برای فک زدن یافت نشد ایشالا تو پستای بعدی
خوب بگذریم این نقاشیه جدیدم اولین نقاشیه که با قلم نوری کشیدم چون قلقش هنوز درست دستم نیومده زیاد خوب نشده چقدرم که موضوعش به ماه رمضون میخوره

![]()
![]()
![]()
سلام
از گور به در شدم از زیر به زبر شدم
درگیر پدر شدم ...یکی جلو منو بگیره الان تا صبح چرت و پرت میگم نیس یه عمره اپ نکردم حرفام جمع گشته روی هم راستی وبلاگم دو ساله شده هااااا بزن به افتخااااااااااااااارشش
از در درامدمو باز دربه در شدم گویی کزین وبلاگ به وبلاگ دگر شدم گوشم به راه تا که کامنت میدهد به من وبلاگ گرد امدو من بی خبر شدم(سعدیا منو ببخش) این وبلاگ نقش عمده ای در پیشرفت من داشته و در همین جا از استارتر ان تشکر به عمل می اورم بذارین شرح حالی از این کنکوری بی حال براتون بگم:به نقل از مادر عزیزم من از حدودا دوسالگی وقتی تونسم مداد بگیرم دستم شروع به خط خطی کردم(از بچه دوساله چه توقعی دارین)کم کم این خطوط شبیه اشیائ و ادما شدن و پیشرفت کردم از اینجا به بعد به نقل از خودم: بچه که بودم برام مهم نبود نقاشیام خوشگل باشند فقط دوست داشتم بکشم در واقع آرزوهامو میکشیدم چیزایی که دوست داشتم داشته باشم چیزایی که داشتم بیشتر ادم میکشیدم نقاشیام داستانی بود بین اطرافیانمم نقاشاما به خاطر موضوعاتش دوست داشتن معلم پیش دبستانیمون همیشه نقاشیامو میبرد دفتر
ولی من همیشه میگفتم این بهونشه میخواد بره چایی بخوره
یادمه یه بار خوستم ابتکار به خرج بدم به ظاهر نقاشیم رسیدم ولی موضوع نداشت معلممون گفت نقاشیه موضوع دار بکش نمیخواد به ظاهرش برسی
خللللللااااااااصه گذشششت تا سال اول دبیرستان که استارت این بلاگ توسط برادر گرامی زده شد و من همچنان در همان نقاشیای موضوعی به سر میبردم تا اینکه در نت با فرشته اشنا شدم و عاشق کارای ایشون شدم وایشون منو تشویق و راهنمایی کردن تا اشکالای اصولی نقاشیمو رفع کنم فرشته جان واقعا ممنون البته چون من تا حالا کلاس نقاشی نرفتم کارام بی نهایت اشکال دارن و من در واقع به سبک هردمبیلی نقاشی میکنم
و خوب واضحه که از طریق نتم که نمیشه ادم اشکالاشو کامل برطرف کنه خلاصه اینکه من اگه پیشرفتی داشتم به خاطر همین وبلاگه پس تولدشم برام ارزشمنده
بگذریم انقد رفتین اومدین از من از دو سال پیش پرسیدین من کنکوریم؟تا اینکه بلاخره شدم
من نمیدونم چرا انقد حس میکنم که خیلی عوضیم نه از اون عوضیا منظورم اینه که همه چیزم برعکسه
بچه که بودم به جونورا و حیوونا شدیدا مشتاق بودم و در خانواده شجاعتو حیوون دوستی من و برادرم بسیار مشهور بود وقتی خونه فامیل میرفتیم دم در لباسامونو میگشتن یه وقت جک جونوری همراهمون نباشه اخا از اونجایی که من کرم داشتم
دخترای فامیلو همیشه میترسوندم برای همین خانوما همیشه بااحتیاط از کنار ما میگذشتند و من این کرمو در وجوده همه پسربچه های فامیل پرورش دادم(متسفانه دختر بچه های فامیل خیلی مقاوم بودن) از طرفی نقاشیمم مثلا بدکی نبود هر کی ازم میپرسید میخوای چه کاره بشی میگفتم میخوام باغ وحش بزنم کنارش نقاشیم بکنم واسه همین بعد از انتخاب رشته هر کی به من میرسید میپرسید بلاخره رفتی تجربی یا گرافیک
من:ریاضی
چییییییییییییی؟ریاضییییییییی؟بعد از این سوال معمولا چند لحظه سکوت برقرار میشد.هنوزشم همه میگن اشتباه کردی رفتی ریاضی بابا من به کی بگم من از تجربی فقط از تشریحش خوشم میاد از زیست خوشششششششششم نمیاد و اما سال متداول دیگه اینه که چرا نرفتی گرافیک به دلیل اینکه من سال اول اوایل سال با یکی از معلما کل انداختم گفتم از سگ کمترم اگه معدلم ۲۰ نشه ومعدلم بیست شد معلما همه میگفتن باید بری ریاضی منم نقاشیو تفریحی دوست داشتم بکشم واسه همین نرفتم گرافیک به خدا خفه شدم از بس سوال جواب پس دادمممم حالام از رشتم راضیم تو رو خدا رها کنید
(اینو با اشناها بودم).کنکور بلای خانمانسوز یعنی میشه من مکانیک امیرکبیر قبول شم(بلند پروازی تا چه حد؟؟؟)در حالی که پایه هام هنوز مونده و در تلاشم که میانگین مطالعه تو روزای تعطیلو غیر تعطیلو به ۸ ساعت برسونم و در حالی که درصد ریاضیم از ۴۰ درصد توی ازمونا بالاتر نیومده و در حالی که همه مهمونیا رو میرم و تلوزیونم میبینم وفوتسالم ترم قبل میرفتم اوه مای گاد چه دور از ذهن...ولی تصمیم دارم از این ترم جدی بخونم(هر چند اول مهرم همین تصمیمو داشتم)ولی واقعا قصد دارم بخونم تردید دارم فوتسالو برم یا نه یه روز در هفته بیشتر نیست ولی اپ کردنو لطفا بی خیال شین
هی منو وسوسه نکنین که اپ کن اپ کن دو ماه تا عید بیشتر نمونده
کسی ادوایسی نظری پیشنهادی نداره؟اگه کسی تجربه ای داره خوشحال میشم بگه
هم اکنون نیازمن یاری سبزتان هستیم بنیاد حمایت از کنکوری های خاص شماره حساب ۰۹.....شعبه اسقاط
![]()



میبینین نقاشیای عزیزم کارشون به کجا رسیده؟
این نقاشیا همه دو دقیقه اینا در عرض سیم ثانیه کشیده شدن نقاشی خوبام تو کتابای بچه هاس چون اصولا من هر وقت توی کلاس نیت میکنم نقاشی کنم یه کپه کتاب از سراسر کلاس روی میزم جمع میشه![]()


....نه بابا خودمم روحم نيست...اهان ببخشيد سلام .خوب قبل از اينکه گوجه گنديده به طرفم پرت کنيد
خودم علت غيبت وظهور مجددمو ميگم(صلواات)
.ماجرا بر ميگرده به مدتها پيش توي يه شب سرد زمستوني
...دختري با چکمه هاي چرمي توي پياده رو قدم ميزد
...ااا ببخشيد اشتباه کردم ميخواستم علت غيبتمو بگم يهو يه چيزي منو از پشت سر گرفت پدر سوخته ول نميکرد به زور برگشتم صورتشو ببينم نقاب زده بود
نشناسمش نقابشو با تقلاي بسيار کشيدم ديدم اي دل غافل جو گرفته منو
.الان رها کرده بهتره ادامه بدم...من ميخواستم اول تابستون اپ کنم ولي اون وقت خيلي تحت فشار بودم يه نمره کزايي لاي نمره هاي امتحان نهاييام بود کفمو بروند
جبر:۱۳.۵به به خلاصه اعتراض زديم و از ۱۳.۵ به ۱۷.۵ ارتقا پيدا کرد(البته این دو نمره زیاد با هم اختلافی ندارن که
) بهتره در مورد امتحان نهاييا حرفي نزنم که حالمو به هم زد.خلاصه وقتي از شکه اون نمره زيبا در اومدم خواستم اپ کنم پي سي ترکيد
تا يه دو هفته نابود شد بعد درسش کردند.همین موقع من تصمیم گرفتم یه قلم نوری بخرم گفتم وقتی خریدم یه نقاشی توپ میکشم اپ میکنم
خلاصه روزها و ماه ها گذشتو گذشت ولی خبری از قلم نوری نشد اخه یه ادمه مهربون قرار شد برام بگیره
خلاصه تا امروز من منتظر بودم (البته اون ادم مهربونم خودش مشکل براش پیش اومد که نتونس بگیره)امروز گفتم بی خیال بذار اپ کنم معلوم نیس قلم کی به دستم
برسه.اینم باید بگم که این نقاشی با نقاشیای دیگه فرق داره از اونجایی که دوربین دیجیتال خریدم(دلتون بسوزه
)عکس نقاشیمو میذارم راستی یه خبر مسرت بخش : همین ۴شنبه مسابقات فوتسال شوروع(همون شروع)میشه برای مدت ۴ روز نیستم البته مطمئن باشید با وجود من تیم حتما میبره
اره دیگه قابل توجه کسایی گفته بودن من دارم الان خر میزنم میبینید که تو رو خدا یکی این کتابو از دست من بگیرههههه
....راستی این چند وقت که من در پس پرده غیبت بودم
شایعاتی چند برای ما درست کردید
یکی گفته بود دارم خر میزنم یکی گفته بود انشالله کنکورمو خوب داده باشم
خدای نکرده یه وقت پستا رو نخونیدا هزار بار گفتم من امسال سوم بودم جخت بلا امسال که میاد کنکور دارم ای کیو
یکی از دوستای عزیزم که با اسم مستعار اومده بود گفته بود کتابه من چاپ شده
شاید اجنبیا نقاشیای منو دزدیدن بردن تو کتاباشون بعید نیست دو روز دیگه نمیومدم یکی میومد میگفت بچه ها امروز مراسم خاکسپاریه نقاش باشیه براش فاتحه بخونین
به به....راستی یکی دیگه از دلایل غیبتم یه ادمه گربه صفته نامرد بود که کاری کرد من بخوام واسه همیشه بلاگمو تخته کنمو سراغ نت نیام اما خوب دلم نیومد وبلاگمو تنها بذارم(فیلم هندی شد)روزگار مزخرفیه به قول یه اسگل :هم مساقی هم مساقی هم مساقییی برس به دادم اونی که دلو دینم را برده خیلی وقته نکرده یادم(چه ریطی داشت؟؟؟(هم مساقی=هم اتاقی)
)خوب دیگه من برم معلوم نیس دوباره کی بیام فقط این بیت شعرو به یاد داشته باشید که:
هر چند اشکال زیاد داره ولی من خیلی دوسش دارم عکسشم نور خوب نبود شب گرفتم تیره شده کیفیتشم برای اپلود مجبور شدم پایین بیارم امیدوارم خوشتون بیاد.
اینو مخصوصه مارمولک جونم گرفتم ارگونات چرا به خودت میگیری؟ منظورم مارمولک شماره یکه مارمولک خانومه عزیز!!! مادرم تا اومدم این عکسو بگیرم پدرمو در اورد(عجب جمله ای)
میگه معلوم نیس این بچه از کدوم جنگلی فرار کرده که مارمولک میگیره تو دستش!!!یکی نیس بگه بابا مارمولکه دراکولا که نیس
.
بابا ایول...تولدمهههههه دییییییگه....در یه همچین روزی 17 سال پیش این فاجعه رخ داد خدا نصیب نکنه!!این واقعه سهمگینو به خونواده عزیزم تسلیت میگم.بلاخره از 16 زدیم بیرون وارد 17 شدیم
و امیدوارم این دو سال هم مثه برق بگذره و از این بازه سنی بیرون بیایم.خوش اومدین راستی بفرمایین دهنتونو شیرین کنین
فقط زیاد نخورین به همه برسه نفری یه انگشت. امسالم کسی به ما اسب نداد البته دروغ چرا؟ مجسمشو بهم هدیه دادن گفتن حالا فعلا واسه دست گرمی اینو داشته باش تا بعدا انشاالله تا دم در اصطبل میبریمت اسب واقعیو رو هم ببینی ناکام از دنیا نری
خونواده به من خیلی لطف دارن...آخه من بچه (بچه؟)به این کم توقعی واقعا اسب مگه چه توقع بزرگیه؟البته فرناز جون گلم برام یه عکس محشر اسب فرستاده دست گلت درد نکنه ابجی . از اقای منفردم ممنونم ایشون نبودن نمیتونستم یه همچین کیکی بذارم.از یاسی جونم ممنونم که منو یادش بود مرسی عزیزم از دوست جونمم به خاطر هدیه قشنگش ممنونم از ابجی فرشته جونمم ممنون که منو یادش بود از داش امینم ممنون که یادم بودو در آخراز همه کسایی که منو یادشون بود ممنونم (خوب اینو از اول بگو)![]()
پیشاپیش تولد ابجی فرنازززززززمم تبریک میگم شاید نتونم خرداد اپ کنم.![]()


![]()
![]()
ببخش نتونستم نقاشی درست حسابی بکشم وقت نبود امتحان زیاد داریم
دوست داشتم یه نقاشیه توووپ واست بکشم که نشد به بزرگواری خودت ببخش.
زیاد واسه من دلتنگی نکن تابستون تو راهه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)سلااام دوستان عزیز خوبین؟عیدتون مبارک چه خبرا؟ من که از وقتی از مدرسه جیم زدم تا الان داشتم این نقاشیا رو خیر سرم تموم میکردم رسما کور شدم
جدم از تو گور در اومد جلوم تکنو رقصید
. خفه شدم
دیوونه شدم
بدبخت شدم ایییییییی ایهاا نااااس آواره شدم
...ااا ببخشید یه لحظه کانال عوض شد
!! این نقاشیای جدید خیلی وقت برد خواهشا همشونو ببینید
هرچند پارسال بیشتر کشیدم ولی رو هیچ کدوم مثله امسالیا کار نکردم. البته اون نقاشیه عشقولانه که در سایز کوچیک میبینید(حتما روی نقاشیای کوچیک کیلیک کنید) طرحش از دوست جونه از من خواسته بود بکشمشو رنگش کنم خوب این عیدی من به دوست جون امیدوارم اونجوری که میخواستی شده باشه
.بهار شد و من هنوز پشت پنجره منتظر توام
من یه قاتلم عذاب وجدان دارم
من اونو کشتم...تیمور عزیزم من گناهکارو ببخش
آخرای پاییز بود من توی حیاط بودم تیمورم داشت توی باغچه قدم میزد
من یه کار برام پیش اومد و مجبور شدم برم ولی اونو (تیمورو) فراموش کردم
شب شدو من برگشتم ولی هنوز به یادش نیوفتاده بودم شب سردی بود فردا ظهر یهو به یادش افتادم هر چی گشتم توی حیاط نبود
بابام گفت رفته زیر خاک برای خواب زمستونی
گفت شب قبل هوا سرد بوده...من کل باغچه رو بیل زدم ولی پیداش نبود بابام گفت هوا که گرم بشه خودش میاد بیرون الان ۳ ماهه منتظرشم بهار اومد ولی تیمور نیومد عزیزم دلم برات تنگ شده
من میدونم سرمای زمستون اونو کشته اگر نه میومد. من یه قاتلم لاکپشت کوچولوی من!!!بهتره از این فکر بیام بیرون این شتریه که در خونه همه میشینه
!!! فعلا بچسب به عید... از کله عید فقط دو تا چیزشو دوست دارم۱.اجیل ۲.عیدی.وقتی میری عید دیدنیو همه جماعت دارن درمورد احمدی نژادو جامعه بدبختیاشون حرف میزنن(
) و تو هیچ کسو نداری مخشو تیلیت کنی فقط همین اجیل که سرتو گرم میکنه
و تنها چیزی که باعث میشه تو مودب مثل یه ادم با شخصیت تا آخر مجلس سر جات بشینیو حرفای مزخرفشونو گوش بدی یا حداقل تظاهر کنی که داری گوش میدی عیدیه اخر مجلسه
.راستی یه چیز بگم همون طوری که امسال با یاری رئیس جمهور عزیزمون همه قیمتا دو برابر شد
باید به عرض برسونم که ما (ما=مجلس شورای تعیین نرخ عیدی)امسال در مجلس مصوبه ای رو به تصویب رسوندیم که طی اون عیدی اعضای خانواده نسبت به سال پیش دو برابر افزایش یافته
که البته نرخ دو برابر برای عوامه(اقوام درجه دو یا سه)و برای پدرو مادر سه چهار برابر و برای پدربرزگو مادربزرگ سه برابر.
بنابراین ملت آگاه ایران به هیچ وجه نباید زیر بار نرخ پارسال بروند وظیفه ما آگاه کردن خانواده هاست
البته اگر بعد از عید کسی از اقوام دچار ورشکستگی ویا سکته از انواع مختلف(اعم از ناقصو کاما مغزیو قلبیو...)شد ویا آمار طلاق در خویشان زیاد شد شما اصلا خودتونو به خاطر عیدیا سرزنش نکنید یه توجیه مناسب اینه که بگید نحسیه سیزدهم عید گرفتدشون
خلاصه من گفتنیا رو گفتم دیگه خود دانید. راستی اگه همین چند روزه خونتون رو سرتون خراب شد
نترسید امریکا حمله نکرده شادی و تفریح سالم مردم در چهارشنبه سوریه و احتمالا پسر همسایه به خاطر حس هم نوع دوستی خواسته شما رو توی شادیه خودش سهیم کنه
خوب دیگه زیاد حرف زدم
بهتره زودتر محترمانه خودم حرفامو تموم کنم قبل از اینکه شما بالشتونو بچپونید تو حلقم .![]()
![]()
.
الو سلام
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت
20:47 توسط نقاش باشی| |
سلام دوستااااااااااااااان بلاخره اومدم بعد از عمری...پوست انداختم تو این مدت
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت
17:57 توسط نقاش باشی| |
به زودی میام با نقاشیای
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت
16:36 توسط نقاش باشی| |
سلام...
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت
0:32 توسط نقاش باشی| |
بینندگان عزیز توجه فرمایید بینندگان عزیز توجه فرمایید پستی که هم اکنون مشاهده میکنین پستی از نقاش باشی است همان نقاش باشی که دوست ماست
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت
0:26 توسط نقاش باشی| |
هووووووه...ترسيديد؟
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت
6:49 توسط نقاش باشی| |
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت
18:49 توسط نقاش باشی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت
16:2 توسط نقاش باشی| |
سلام داداشی تولدت مباااارررررک
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت
7:14 توسط نقاش باشی| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت
0:58 توسط نقاش باشی| |





